زن نیمه شب سکوت وتماشای آینه
عریان خموش خسته وافشای آینه
زانو گرفته در بغل وزار می زند
دیگر نیاز نیست به حاشای آینه
رنگ پریده بی رمق وبغض در گلو
تا صبح خواند خط خط انشای آینه
پوشید خویش را به لباسی سیاه رنگ
ترسید از وقاحت فحشای آینه
روز از صدای ساعت کوکی ز جا پرید
کاری نداشت غیر تماشای آینه
موها به روی شانه پریشان و بی قرار
ساعت شکست صورت رخشای آینه
ارسال توسط گلی دیلم کتولی در تاریخ ۱۶/۲/۸۵